امیدِ آمدنِ لغتی …(یدالله رویائی)

 

ajbPU

 

امیدِ آمدنِ لغتی

لغتی که نمی آید

تو آنسوتر

آنجاتر

برابر من ایستاده ای

برابر با من

و چهره ام

چیزی به آینه از من نمی دهد

چیزی از آینه در من می کاهد

و انتظارصخره سرخ

نوک زبان تو

امیدآمدن لغتی است

لغتی که

نمی آید


((یدالله رویائی))

Posted in دسته‌بندی نشده

گذر آرام از پله های هوش …(منصور خورشیدی)

 

IefPs

 

گذر آرام از پله های هوش

روئیده حس گزیران

در فضای فراموشی

آن‌ جا که هراس

از پله های هوش

آرام می‌ گذرد

نگاه من

با گام های تو

در هوای معلق

شماره می‌ شود

بی شماره می‌ شود نفس‌ هایم

وقتی با هوایم

دیوانه‌ تر از هوای تو

به هجای نام

می‌ پردازم


((منصور خورشیدی))

Posted in دسته‌بندی نشده

جهنمی در جانب وقت …(منصور خورشیدی)

 

Z2UC7

 

جهنمی در جانب وقت

جنون خاک را آرام

میان طبیعت می ریزد

هفت شاخه یاس سپید

روی سیاه تابنده

محتاج دست هائی است

که سمت آفتاب

بالا می رود

اینک مشتاق چند شاخه

نیلوفر می مانم

که زبان آب را می فهمد


((منصور خورشیدی))

Posted in دسته‌بندی نشده

هر چه عشق و شور زندگی بیشتری از خود ابراز کنید …(باربارا دی انجلیس)

 

8TVMg

 

هر چه عشق و شور زندگی بیشتری از خود ابراز کنید

برای دیگران نیز بیشتر مقاومت ناپذیر خواهید شد

و آن ها دیگر نخواهند توانست

شما را نادیده بگیرند


((باربارا دی انجلیس))

Posted in دسته‌بندی نشده

هنوز بوسه ، به خورشید می زند دهنش …(رضا مقصدی)

 

7NhsG

 

هنوز بوسه ، به خورشید می زند دهنش

هم از حماسه ، نشان دارد.

هم از زمانه ی سبز.

هم از جراحتِ پاییز.

هم از ترانه ی تابستان.

نگاهِ نرمِ نوید آفرینِ او به درخت

جوانه را به سر انجام ِ سبز خواهد بُرد

طراوتِ تپشِ تابناکِ او بر خاک

پیام آب ، به خشکی ست.

سرشتِ او به سرشتِ سپیده می مانَد

که از نهایتِ شب

"حجابِ چهره ی جان، می شو د غبار ِ" تنش.

پس

از اهالی ی روز ست

ودر حوالی ی سرشارِ بامدا دِ بهار

هماره ، مَسکن دارد.

اگرچه پنجه ی پاییز ، بر گلوی گُلش

هزار دشنه ، فرود آورد

وشادمانی ی آوازِ ارغوانش را-

به غم نشاندوُ به شیون کشاند وُ پرپر کرد

دل از سپیده وُ آیینه ، بر نمی دارد

هنوز بوسه به خورشید می زند دهنش.


((رضا مقصدی))

آلمان .کلن .76 خورشیدی

Posted in دسته‌بندی نشده

من بیست ساله ام …(رضا مقصدی)

 

USWik

 

من بیست ساله ام

چشمِ ترا زپرده ی پندارِ پنجره

از دور دیده ام.

در اوجِ آن جوانیِ لبریز

دیدم

سیبی، درونِ سینه ی بی تابِ من، شکفت.

بر آسمانِ آبیِ شهریورِشمال

شعری به رنگِ آه، نوشتم

شعری که با جوانیِ "چمخاله" ، می تپد.

من بیست ساله ام.

در من هنوز نیز

آن شادیِ شکفته ی آن سیبِ بی قرار-

هر ساله ، می تپد.


((رضا مقصدی))

Posted in دسته‌بندی نشده

ماه را چشمانی است …(فریده نقش)

 

gQkBs

 

ماه را چشمانی است

می نگرم

از عروسی خاک و آتش

سنگی سخت به سینه می‌ کوبم

تا نازک ترین طناب دار

مرا به تو وصل کند

و ماه را چشمانی است

می نگرم

نمی‌ یابم

کور بودم در اولین روز عاشقی

روشن‌ ترین عقیق را در

جورابی که از تو دارم

پنهان کرده‌ بودم

و خوابم نمی‌ برد

شب، لباس تیره‌ اش

اندام ماه را به نمایش می‌ نشاند

رویاهایم را گم می‌ کنم

ماه که مرا می نگرد…


((فریده نقش))

Posted in دسته‌بندی نشده

وقتی کودک بودم گاهی خودم را …(نسرین بهجتی)

 

xn117

 

وقتی کودک بودم

گاهی خودم را

در گنجه مرباهای مادرم پنهان می کردم

و به زندگی فکر می کردم

گاهی دکتر می شدم گاهی خلبان و گاهی معلم

و دست آخر یک لنگه کفشم را

پشت شیشه های مرباها پنهان می کردم

و فقط سیندرلا می شدم

بزرگ تر که شدم نه دکتر شدم نه خلبان نه معلم نه سیندرلا

و تازه متوجه شدم زندگی

در همان گنجه مرباهای مادرم بود !


((نسرین بهجتی))

Posted in دسته‌بندی نشده